دوستت دارم فقط ۱۱ واج است.

![]() |

کانون پرتوی آبی برگزار می کند:
نمایشگاه گروهی عکس عکاسان جوان استان اصفهان
زمان:18 الی 23 آبان 87
زمان بازدید:8 الی12 و15 الی 30/19
مکان:خیابان باغ گلدسته –کتابخانه مرکزی شهرداری اصفهان-گالری 1 و2
آیین گشایش:شنبه 18 آبان ساعت 16
هفت روز نگاه-سفرنامه
راه افتادیم برای سفری پر عکس –از شهری که هوایش پر از ابر بود به مناطقی سفر کردیم که پر از هوای متنوع بهاری و تابستان بود.
شیراز با هوای بهاری و بندر عباس با هوایی گرم..از کرمان که حال و هوای شهر خودمان را داشت البته کمی گرمتر و بهاری تر...درختان هنوز زنده بودند..مثل دلهای مردمش.
یه عالمه کوه..جاده..ابر و بیابان..یه عالمه نگاه تازه ..که برایم آشنا بود..
ریه هایمان پر از هوای تازه تجربه بود..تجربیات نو و جدید..
عکس های پر از رنگ..
تازه خودمان را هم بهتر شناختیم..بهتر از قبل..
فهمیدم که چقدر دوست داریم زندگی کنیم..نفس بکشیم..
روزهایی که به بهانه کار و فعالیت در کنار هم نبودیم..تا همدیگر را خوب ببینیم..و از دیدن همدیگر شاد شویم..این سفر بهانه ای شد تا بتوانیم کنار هم بنشینیم..حرفهایی که سالها در گلو پشت درهای بسته ذهنمان بود را رها کنیم..و بگوئیم که چقدر به هم علاقه داریم..
هم نفس شدن..و در کنار هم بودن بزرگترین ثمره ی سفر ما بود..
خوب نگاهشان کردم..پدر ..مادر... برادر ..خواهر..راستی که چقدر خوبند..
حس خوبی است وقتی در کنار خانواده هستی..
در این سفر فرصتهای عکاسی زیاد بود..خوشحال بودم..که دارم برای هفت روز و برای خودم نفس می کشم..بهانه خودم بودم..و بس..
بهترین ناهاری که خوریدم..ناهاری بود..که دو نفر به ما اضافه شدند..دوگدا..که گدایی می کردند..و انگار گرسنه بودند..فکر کردیم..اگر مهمانشان کنیم..بهتر از پول است.. .. در کنار ما ساندویچ خوردند..و حس خوبی بود..وقتی مهمانشان کردیم..
بهترین غذایی بود..که راحت از گلویمان پائین رفت..
چه بسا که ما شبیه آنها بودیم..با تفاوتهای ظاهریمان..ولی همه انسان بودیم..و می خوردید..گاز می زدیم..و می خندیدیم..
جنوب حال و هوایی داشت شرجی و گرم..هوایی که با تامل فقط می شد تحملش کرد..
صدای دریا..که خیلی دیر به گوشمان خورد..چند کیلومتری به بندر عباس گرم شد دلهایمان...دستانمان پر از شبنم..و صورتمان پر از التهاب دیدن دریا..
چقدر غصه داشتیم..که با دیدن دریا از یاد بردیم..پاها را از کفش بیرون آوردیم..فرو بردیم..خنک بود وگرم..مثل خوردن گلابی...ماسه ها و خرچنگها ..وگاهی سرهای بریده ماهی ها..دیدیم..پرندگان سفید و خاکستری دریا را..که جیغ کشان پرواز می کردند..
راستی برای سلام به دریا باید چگونه سخن گفت..عکس یادگاری گرفتیم..که از یاد نبریم..تمام خاطرات دریا را..
این گونه سلام کردیم..خیس شدیم..ولی ناراحت نبودیم..ماسه ای شدیم..و کم کم بوی بهشت گرفتیم..
انگار سالها بود که از دریا بودیم..با اینگه اصلمان از خاک است..
و فهمیدم..که چرا خدا اشک را آفرید..
آب و گل..سرشته بود..
لنج و کشتی ..قایق سر می خورد..و دلهای ما سر می خورد روی آبهای طلا گونه دریا..
انعکاسش آینه شد..تا خودمان را بهتر ببینیم..دست در دست همدیگر..مادر نیز برای خودش آزاد بود..رها از کار خانه..
و من خوشحال بودم..وقتی مادرم خسته نبود..
هر کدام ما دریا را توصیف کردیم..خوشا به حال دریا که چقدر توصیف می شد..در ثانیه ها..
عکاسی در اینجا سخت بود..چون اعتقاداتی داشتند که دوست نداشتند ما آنها را از پشت دوربین ببینیم..دوست داشتند مثل خودشان باشیم..راست ..و با نگاه خودمان آنها را ببینی..
خوب تنها دوربینی که کم عکس گرفت دوربین من بود..چه بسا که چشم های ما لنزش قوی تر و اعتبارش جهانی تر بود..
چند روزی گذشت و من چند تا غروب و طلوع دیدم..قرمز –زرد..و ابرهای تیره. روشن..
که گویی در برابر نور خورشید کم آورده بودند..
شبها بیشتر انسانهای عاشق بودند..که در کنار دریا قدم می زدند..و از بودن در کنار هم خوشحال بودند..
با لباس های محلی..برای هم زیبا بودند..با چهرهای تیره و سوخته یشان..راستی ازدواج اینجا چه رنگیه..؟
نکنه لیل و مجنون مال جنوب بودند..نمی دانم..شاید..
ولی خوب خیلی تحمل می خواد که بخوای در این هوای شرجی بهترین باشی..
تازه می گفتند تیر بیا..ببین اینجا چه خبره..چقدر گرمه..
راستی اگه اینجا دانشگاه قبول می شدم..تحمل داشتم..
فکر می کنم..یکمی تحمل خریدم..کوله پشتیمو پر کردم..از تحمل...خدا کنه حالا حالا تموم نشه..
ولی یه چیزی رو بهش اعتقاد دارم..از قدیم هم گفتند ..سفر باید کرد..تا پخته شود خامی..
از کرمان و رفسنجان..یزد..نائین..
خیلی زود رد شدیم..نفهمیدم..فقط وقت کردیم حمام گنجعلی خان که حاکم کرمان رو ببینیم..
چون برای برادرم کار یپیش اومد..که دو روز زودتر اومدیم..و نتونستیم..بهتر از این که دیدیم..ببینیم..
ولی قرار شد..یه سفر به کرمان..و یزد..به طور اختصاصی داشته باشم..و جاهای دیدنی ..و مردمش رو بهتر بشناسیم..
هوای یزد هم بارونی بود..
پسته ها رو هم توی راه کرمان دیدیم..
ولی خوب..توی راه سختی ها و خوبی هایی داشتد..که دلهای ما را آماده تر کرد..
احساسمان را قویتر کرد..
و عقلمان را کامل تر..
دوربین من هم خوشحاله..شرمند اش شدم..که خیلی گرد و خاک روش نشست..آب دریا روش پاشید..ولی چیزی نگفت..
اینقدر کنار من بود..ولی از دستم خسته نشد..
فکر می کنم..دوستم داره..
بهرجهت..رسیدیم به اصفهان..ولی نمی دونم به خود رسیدن رسیدیم..یا نه..
این چند تا عکس رو هم میزارم..که ببینید..ولی خوب این فضا کمه..که همه عکس هارو با هم ببینید..و نقد کنید..۸۵۲ تا عکس اینجا جا نمی شه..![]()
عکس هایی رو گذاشتم که کمی اجتماعی تر باشه..و موضوع سفررو هم داشته باشه..موفق باشید..




